شمس الدين حافظ
80
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )
ريخت [ و از جلوهگرى و خودنمايى اظهار پشيمانى و شرمندگى كرد . خاك در دهان انداختن ، كنايه از اظهار پشيمانى و توبه و خوار شدن است . مقصود شاعر در دو بيت بالا اين است كه هيچ گلى شايستگى آن را ندارد كه به چهرهى زيباى معشوق تشبيه شود . ] 8 - من ، پيش از اين پرهيزگار و پارسا بودم و هرگز توجهى به شراب و ساز و آواز نداشتم . عشق مغبچگان مرا گرفتار هر دو كرد . [ مقصود از مغبچه ، پسر بچههاى ساده و زيبارويى هستند كه در ميخانه ساقىگرى مىكنند . واژهنامهى غزلها در پايان كتاب . ] 9 - اكنون ، خرقهى زهد خود را نه با آب كه با شراب مىشويم . سرنوشت و قسمت من از آغاز چنين بوده و نمىتوان از آن گريخت . [ مقصود از نصيبهء ازل ، قسمت و سرنوشت ازلى است . ] 10 - لابد گشايش كار حافظ ( و حكمت الهى ) در اين سرمستى بوده كه لطف و بخشش الهى او را به سوى ميكده و مى مغانه رهنمون شده است . 11 - اكنون ، روزگار به كام من است ؛ زيرا كه افتخار بندگى و خدمتگزارى كسى نصيبم شده كه سرور و سالار جهان است . [ شايد اين سرور جهان ، شخصيت تاريخى و منظور حافظ شخص معينى بوده است ، اما اين كه چه كسى منظور نظر بوده ، روشن نيست و شارحان در اين باره به افراد متفاوتى اشاره كردهاند . ] 17 - آتش دل سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت * آتشى بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت تنم از واسطهى دورى دلبر بگداخت * جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم ، دل شمع * دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنايى نه غريب است كه دلسوز من است * چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت خرقهى زهد مرا آب خرابات بِبُرد * خانهى عقل مرا آتش ميخانه بسوخت چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست * همچو لاله جگرم بىمى و خُمخانه بسوخت ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم * خرقه از سر به در آورد و به شكرانه بسوخت ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى * كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت